تبلیغات
☂✿★ نقـطـ ـ ـه چین تاخــدا.... ☂✿★ - داستانک
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

*  ایمیل شما:
*  Enter the security code shown:

ارسال خبرنامه حرفه ای
Online User

 + وارث بخند

در یکی از روستاهای شهر رم پیرمردثروتمندی زندگی می کردکه تنها بود او دارای صورتی زشت

وبدترکیب بودشایدبه خاطرهمین بودکه هیچکس نزدیک او نمی شدو همه مردم از او کناره گیری

می کردندقیافه ی زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد. رفتارهای بد

اهالی دهکده باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود، او که همه را گریزان از خود می دیددچار نوعی

ناراحتی روحی شده بودسال های زیادی این وضعیت ادامه داشت تا اینکه یک روز.....

تااینکه یک روزهمسایه ای جدیدی درکنار خانه ی پیرمردسکنی گزیدآنهاخانواده ی خوشبختی

بودند که دختر بچه ی زیبایی داشتند یک روز دخترک که از وجود پیرمرد آگاهی نداشت از کنار

خانه ی او در حال گذر بود که ناگهان پیرمرد هم بیرون آمد و نگاهشان درهم گره خورداما اینبار

مثل همیشه نبود دخترک نه ترسید نه فرار کردحتی با لبخندی زیبا به پیرمرد نگاه کردو بعد از

چند ثانیه سلام کرد و رفت طرز برخورد دخترک چنان در پیرمرد تاثیر گذاشت که او هر روز به

بهانه های مختلف بیرون خانه می آمد تادخترک راببینددخترک هم به این موضوع پی برده بود

و هر روز بیشتر به پیرمرد محبت می کرد دخترک به همراه خانواده اش یک هفته به مسافرت

رفتند و بعد از برگشت متوجه شد خبری از دوست پیرش نیست د وهفته بعدپستچی نامه ای

در خانه ی دخترک آورد وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که تمام مال و اموالش رابه نام

دخترک کرده بود و در پایان وصیت نامه نوشته بود :

                               تو وارث آمدن لبخند بر روی لب من بودی !


+ همیشه سعی کنیم وارث لبخند باشیم نه دزد لبخند....

       


+ وقتی خدا برایمان قصه می گوید :
 

 نامش " حارث " بود. اهل آسمان همه می شناختندش. آوازه نمازهایش همه جا پیچیده بود.

  داستان از انجا شروع شد که ناگهان روال همیشگی زندگی اش  ریخت به هم. خدا از همه 

 خواسته بود که به پای آدم (ع)  بیفتند. و این سخت بود. انگار حسی تازه را ته ِ ته ِ ته دلش

  یافته بود. حسی غیر از این همه سال پرستشی که ریخته بود پای خدایش. خودش! به خدا

 گفت: " قول می دهم تا ابد عبادتت کنم. برای تو سجده کنم ولی برای این آفریده ات هرگز!

 " حرف کمی نبود. حرف روی حرف خدا زده بود. خدای مهربان از او پرسید: " چرا نمی خواهی

 از سجده گزاران باشی؟ " انگار او اصلا نفهمیده بود، در مقابل چه کسی ایستاده و دارد سوال

 چه کسی را جواب می دهد. گفت: چون من موجودی نیستم که به مشتی خاک سجده کنم.

 " داشت همین عبادتهای نفهمیده اش را به رخ خدا می کشید... و خدا...خدای مهربان او را از 

  خودش راند. از مهربانی ِ قشنگش!

*

     خوبتر که فکر می کنم می بینم چیزی که "حارث" را " ابلیس" کرد دلش بود. او می خواست

     خدا را هر جور که دلش می خواهد بپرستد نه آن جور که خدا می خواهد....


       برگرفته از آیات مبارکه سوره بقره و حجر
 
 
                

   
+ داستان من وماهی

ماهیمون هی می خواست یه چیزی بهم بگه. تا دهنشو وا
 
می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه.
 
دست کردم تو آکواریوم درش آوردم.
 
شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن!
 
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو.
 
اینقده بالا پایین پرید خسته شد خوابیـــد!
 
دیدم بهترین موقعه تا خوابه،دوباره بندازمش تو آب.
 
 ولی الان چند ساعته بیدار نشده...
 
یعنی فکرکنم بیدار شده،دیده انداختمش اون تو،
 
قهر کرده خودشو زده به خواب

 

                 


+ داستان دردودل برگ باخدا

باد تندی شروع به وزیدن کرد. دستان برگ از ترس می لرزید و تنها روی تک شاخه ی خشکی

نشسته بود چشمانش را به آسمان دوخت و در انتظار مرگ نشست دلش گرفته بود اما…باز

هم تنها بود و مجبور بود مثل همیشه حرفهایش را به گوش باد بسپارد اما اینبار باد آمده بود

تا او را با خود ببرد.. اینبار باد گوشی برای شنیدن حرفهای برگ تنها نداشت… برگ شروع به

صحبت کرد:

خدایا...                                                                            

خدایا...                                                                                

مگر من، برگ به این کوچکی چقدر از دنیای بزرگ را اشغال کرده ام که… ناگهان شبنم اشک

صورتش را پوشاند و او غرق گریه شد…اشکهایش مجال حرف زدن را از او گرفتند و اوبی وقفه

بارید آنقدر باریدکه دیگر متوجه بارش آسمان نشد.. .چشمانش را که باز کرد دیگر روی درخت

نبود ، تنش درد می کرد به سختی نفس میکشید … به زحمت از جایش بلند شد که ناگهان

سنگینی هولناکی را روی سرش حس کرد و دیگر هیچ چیز نفهمید.... و یک برگ پاییزی دیگر

نیز زیر قدمهای زمینی ها به سوی آسمان پر کشید.

ای کاش می توانستیم صدای طبیعت را بشنویم شاید اینگونه، با شنیدن صدای فریاد برگ

های کوچک کمی دلرحم ترمی شدیم...  و کمی مهربانتر... روی زمین گسترده ی آن یگانه

بی همتا گام بر میداشتیم…

ای کاش…

                     


+  داستان پیرمردی که نیاز داشت

پرستار ، مرد یونیفرم پوش ارتشی که ظاهری خسته و مضطرب داشت را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: آقا، پسر شما اینجاست .
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند
پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد میکشید جوان یونیفرم پوشی که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود را دید و دستش را بسوی او دراز کرد وسرباز دست زمختش را که در اثر سکته لمس شده بود را در دست گرفت وگرمی محبت را در آن حس کرد
پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشیند تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها میتابید ، دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش میگفت . پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد
کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت
آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار ، صداهای شبانه بیمارستان ، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت میکرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود
در آخر پیرمرد، مرد و سرباز دست بیجان اورا رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد
وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده ، شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید : این مرد که بود؟
پرستار با حیرت جواب داد : پدرتون
سرباز گفت : نه اون پدر من نیست ، من تا بحال اورا ندیده بودم
پرستار گفت : پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید ؟
سرباز گفت : میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمیتواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم . در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در عراق کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این
پیرمرد چه بود؟
پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: آقای ویلیام گری

دفعه بعد زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط آنجا باشید و بمانید

 

                  


 + داستان مرد چاقو به دست و فردمسلمان

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد !!!!؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ! بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من ب یا ! پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند،جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک او احتیاج دارد ! پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را نیز برای کمک با خود بیاورد ! جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری هم در بین شما هست ؟!! افراد حاضر در مسجد یا دیدن چاقوی خونی وحشت زده همه نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند !! پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : ای نامسلمانان ! چرا به من نگاه میکنید !!! به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود

                      


+ آقا! اگر بادکنک سیاه را رها می کردید بالاتر می رفت؟

در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد . سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را رها کرد . بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود.
تا این که پس از لحظاتی پرسید:
آقا! اگر بادکنک سیاه را رها می کردید بالاتر می رفت؟
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و گفت : " آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد."
تفاوت آدم ها در ظاهر آنها نیست! تفاوت آدمها در درون آنهاست، در تفکر آنهاست!

                 


                            

+سنگ قبر شخصی

عرق از سر و صورتش می‌چکید، همیشه به خاطر چربی زیادی که داشت موقع کار خیلی زود عرق ، سر و صورت وزیر بغلش را خیس می‌کرد مخصوصا در گرمای تابستان. بالاخره کار این سنگ قبر هم تمام شده بود ولی به دفتر کارش که نگاه کرد پر بود از سفارش برای سنگ قبرهای جدید. مگر مرگ تمام شدنی بود حتی پدر خدابیامرزش هم بعد از چهل سال سابقه در سنگ قبر نویسی نتوانست مرگش را یک ثانیه به تعویق بیاندازد. هیچوقت فکر نمی‌کرد یک روزی حرفه ی پدرش یعنی سنگ قبر نویسی را برای امرار معاش انتخاب کند. حرفه ی سنگ قبر نویسی ،که همیشه به خاطرش مورد تمسخر قرار گرفته بود بویژه در دوران کودکی. ولی هر چقدر سراغ بقیه شغلها رفت به اندازه ای که در ساخت سنگ قبر مهارت داشت، موفقیت به دست نیاورد. از لحاظ مالی هم دیگر شغل ها برای او رضایت بخش نبود. دست آخر هم تصمیم گرفت به همان شغل آباء و اجدادیش یعنی سنگ قبر نویسی برگردد. انگار پدر و پدربزرگ و بقیه ی اجدادش قرارداد شخصی با عزرائیل بسته اند که تا دنیا دنیاست برای مرده ها سنگ قبر بنویسند.

بلند شد و سراغ سنگ سفید بی نقشی رفت که تا شب، باید دو بیت شعر را روی آن حکاکی می‌کرد. از این شعرها زیاد روی سنگ قبرها نوشته بود.با این که تا کلاس پنجم بیشتر نخوانده بود ولی اشعار سنگ قبری را خوب از حفظ بود. بعضی وقتها هم خودش در تنهایی هایش چیزهایی می‌نوشت.اما هنوز برای یکی از سنگ های سفیدی که در یک گوشه از کارگاه جدای از باقی سنگها گذاشته بود هیچ بیت و نوشته ای پیدا نکرده بود.از وقتی پا به پنجاه سالگی گذاشته بود دغدغه ی مرگ ولکنش نبود. حتی وصیت هایش را هم نوشته بود. برای کسی که هر روز با اسامی‌مرده ها سرو کار داشت مرگ خیلی چیز عجیبی نبود. همین دیروز برای یک جوان سیزده ساله سنگ قبری نوشته بود. فقط یک چیز این وسط معلوم نبود. آن هم نوشته ای بود که روی سنگ قبر خودش باید می‌نوشت. سنگ قبر سفید هر روز روبرویش عرض اندام می‌کرد. ولی او هنوز نمی‌دانست از بین این همه نوشته و حرف کدامیک را باید روی سنگ قبر خودش بنویسد. با این که میل به زندگی صد ساله داشت ولی از این می‌ترسید که هر لحظه بمیرد و سنگ قبر خودش را کس دیگری تراش دهد...هر روز منتظر یک جرقه در افکارش بود تا


چیزی را که از زندگی در این دنیا به دست آورده بود در یک جمله یا یک بیت خلاصه کند و روی سنگ قبر مخصوص خودش بنویسد.ولی هیچکدام از اشعار و نوشته ها راضیش نمی‌کرد.دنبال یک چیز متفاوت بود،یک اندیشه ی بکر، یک حرف نگفته که بعد از مرگش ماندگار بماند. در حالیکه چای عصرانه اش را می‌نوشید دوباره اشعار و جملاتی که در حافظه داشت مرور کرد. مدام دنبال چیزی می‌گشت که شاهکار سنگ قبرنویسی اش به شمار می‌آمد. امضایی هنرمندانه بر تمامی‌سنگ قبر هایی که تاکنون نوشته بود. ناگهان چهره اش منقلب شد. چای را یک نفس بالا کشید و لیوان خالی را جای همیشگی اش گذاشت.بدون رعایت نوبت به طرف سنگ قبر سفید مقابلش رفت. سنگ قبر را برداشت و در کنار ابزار مخصوص کارش گذاشت. ابتدا لازم بود با مداد طرح اولیه را روی سنگ بنویسد و بعد آنرا با مته و فرز به همان شکل دلخواه درآورد:«هو الباقی، نام خودش، نام پدرش، تاریخ تولد، تاریخ فوت»درست در همین جا متوقف شد چرا که تاریخ مرگش نامعلوم بود. این قسمت را رها کرد و به سراغ بهترین قسمت کار رفت. نوشته ای که چندین هفته در جستجویش بود تا بر پیکر سنگ قبر خودش بنویسد. نوک مداد را روی سنگ گذاشت و خواست اولین حرف را بنویسد اما دستش از حر کت بازماند و حجم سنگین بدنش روی آخرین سنگ قبری که می‌نوشت افتاد.


همه کسانی که در تشییع جنازه شرکت داشتند منتظر بودند تا سنگ قبر حاج غلامحسین کاتب روی مزارش نصب شود. بعد از مراسم تلقین و نماز میت و پخش خرما و حلوا نصاب که از همکارهای قدیمی‌حاج غلامحسین بود. سنگ قبر را آورد و روی مزار قرار داد. نوشته ی روی سنگ با ذکر تاریخ فوت کامل شده بود اما هیچ جمله یا بیتی در کار نبود. فقط آثاری از خط های مدادی که در آخرین لحظه در دستان مرحوم کاتب بود در پایین سنگ به چشم می‌خورد که آن هم با ریختن آب روی قبر پاک شد و تنها چیزی که باقی ماند سفیدی سنگی بود که هر کسی می‌توانست ناب ترین واژه ها را روی آن بنویسد.


             


+ قشنگ کوچک


گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . خدا هیچ نگفت .
گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است .
خدا هیچ نگفت .
گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است .
دوست داشتن ، کاریست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد .
ببخش ، که کسی تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیکوست .
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست
...