تبلیغات
☂✿★ نقـطـ ـ ـه چین تاخــدا.... ☂✿★ - :: دختری کوچک باروحی بزرگ ::
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

*  ایمیل شما:
*  Enter the security code shown:

ارسال خبرنامه حرفه ای
Online User

   وقتی خدا بخواد بزرگی ِ آدمی رو اندازه بگیره؛ متر رو به جایِ قدِّش ،دُور ِ می گیره...

              

                                       20111121021259_6


همسرم با صداى بلند گفت: تا کى مى‌خواى سرتو، توى اون روزنامه فرو کنى؟ میشه بیاى و به

دختر جُونت بگى غذاشو بخوره؟روزنامه رابه کنارى انداختم وبه سوى آنها رفتم.تنها دخترم«آوا»،

به نظر وحشت‌زده مى‌آمد.اشک درچشم‌هایش جمع شده بود. ظرفى پر از شیربرنج در مقابلش

قرار داشت. " آوا "، دخترى زیبا و براى سن خود بسیار باهوش بود.گلویم را صاف کردم و ظرف را

برداشتم و گفتم: عزیزم، چرا چند تا قاشق گُنده نمى‌خورى؟ فقط به‌خاطر بابا عزیزم.... آوا کمى

نرمش نشان داد و با پشت دست، اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: باشه بابا، مى‌خورم. نه فقط

چند قاشق، هَمشو مى‌خورم؛ ولى شما باید… آوا کمى مکث کرد و گفت:بابا،اگه من تموم این

شیربرنج‌رو بخورم، هر چى خواستم بهم میدى؟...              بقیه درادامه مطلب

دست کوچک دخترم راکه به طرف من درازشده بود،گرفتم وگفتم:قول مى‌دم. بعد باهاش دست

دادم وتعهدکردم.ناگهان مضطرب شدم!گفتم:آوا، عزیزم،نبایدبراى خریدن یک چیزگرونقیمت اصرار

کنى. بابا از این‌جور پول‌ها نداره. باشه عزیزم؟

ــ نه بابا، من هیچ‌چیز گرونقیمتى نمى‌خوام.

و با حالتى دردناک، تمام شیربرنج راخورد.در سکوت ازدست مادرم وهمسرم عصبانى بودم که

بچه را وادار به خوردن چیزى که دوست نداشت، کرده بودند.وقتى غذایش تمام شد، آوا نزد من

آمد... انتظار در چشمانش موج مى‌زد. همه ما به او توجه کرده بودیم . آوا گفت: من مى‌خوام

سرمو تیغ بندازم! همین یکشنبه!! تقاضاى او همین بود....

همسرم جیغ بلند زد و گفت : وحشتناکه!! غیرممکنه! نه، نه؛ و مادرم هم با صداى بلند گفت :

فرهنگ ما با این برنامه‌هاى تلویزیونى داره کاملا نابود مى‌شه.

گفتم: آوا، عزیزم، چرا یه چیز دیگه نمى‌خواى ؟! ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین مى‌شیم.

خواهش مى‌کنم عزیزم. چرا سعى نمى‌کنى احساس مارو بفهمى؟!سعى کردم از او خواهش

کنم. آوا گفت : بابا ، دیدى که خوردن اون شیربرنج چقدر برام سخت بود. آوا اشک مى‌ریخت و

دوباره ادامه داد: شما به من قول دادى تا هر چى مى‌خوام بهم بدى...حالا مى‌خواى بزنى زیر

قولت.....؟؟!!

حالا نوبت من بود تا خودم را نشان بدهم.گفتم:قبول! مَرده و قولش...مادرم و همسرم با هم

فریاد زدن که مگر دیوانه شدى؟؟؟!!

ــنه! اگربه قولى که میدیم عمل نکنیم، اون هیچ‌وقت یاد نمى‌گیره به حرف خودش احترام بذاره

. آوا، آرزوى تو برآورده مى‌شه.

… آوا با سر تراشیده شده، صورتى گرد و چشم‌هاى درشت، زیبایى بیشترى پیدا کرده بود...

صبح روز دوشنبه، آوا را به مدرسه بردم.دیدن دختر من با موى تراشیده در میان بقیه شاگردها

تماشایى بود آوا،به سوى من برگشت وبرایم دست تکان داد.من هم دستى تکان دادم ولبخند

زدم.در همین لحظه، پسرى از یک اتومبیل پیاده شد و با صداى بلند آوا را صدا کرد و گفت: آوا..

صبر کن تا من بیام.

چیزى که باعث حیرت من شد،دیدن سر بدون موى آن پسر بود. با خودم فکر کردم،پس موضوع

اینه!...خانمى که از آن اتومبیل بیرون آمده بود،با دیدن من جلو آمدو بدون آنکه خودش رامعرفى

کند، گفت:دختر شما، آوا،واقعآ فوق‌العاده است.ودرادامه گفت: پسرى که داره بادختر شمامیره

پسر منه. اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صداى هِق‌هِق خودش را خفه کند.درتمام ماه

گذشته، پسرم نتونست به مدرسه بیاد.براثرعوارض شیمى‌درمانى،اون تمام موهاشو ازدست

داده.

پسرم نمیخواست به مدرسه برگرده؛آخه میترسیدکه هم‌کلاسى‌هاش بدون اینکه قصد داشته

باشن، مسخره‌ش کنن... آوا هفته پیش اون‌ رودید وبهش قول دادکه ترتیب مسئله اذیت کردن

بچه‌هارو بده، اما حتى فکرشو هم نمى‌کردم که اون موهاى زیباشو فداى پسر من کنه....

آقا، شما و همسرتون از بنده‌هاى محبوب خداوند هستین که دخترى باچنین روح بزرگى دارین.

سرجام خشک شده بودم ... شروع کردم به گریه کردن… فرشته کوچولوى من،تو به من درس

عشق و از خودگذشتگى دادى.....

+ نتیجه :

خوشبخت‌ترین مردم درروى این کره خاکى کسانى نیستندکه آنجورکه میخواهندزندگى

مى‌کنند،آنها کسانى هستندکه خواسته‌هاى خودشان رابه خاطرکسانى که دوستشان

دارند تغییر مى‌دهند. به این موضوع خوب فکر کنید. انصافآ کار سختیه، اما شیرین...!!


 ..::: موفقیت برای شما :::...



:: مرتبط با: خدا , دردودل ,
:: برچسب‌ها: دختری باروح بزرگ , سر , سرطانی ,
ن : ★✿ نفس ✿★
ت : یکشنبه 18 فروردین 1392
نمایش نظرات 1 تا 30