تبلیغات
☂✿★ نقـطـ ـ ـه چین تاخــدا.... ☂✿★ - :: یکی بود یکی نبود...::
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

*  ایمیل شما:
*  Enter the security code shown:

ارسال خبرنامه حرفه ای
Online User

وقتی نفس هایم به شمارش می افتدوقتی دلم به اندازه ی دنیاتنگ میشودفقط یکـ چیز میخواهم

دستانت راروی قلبم بذاری...نگاهم کنی...وبرای دل تب کرده ام امن یجیب بخوانیمخاطب خاصم "خدا"


                                                              

جالب است همیشه تو شرو میکنی ! بیشترش آن وقتهایی که نمیتوانم حرف بزنم اون هم با تو...

باتویی که هیچ کسی را نمیتوانم اندازه تو دوست داشته باشم...از تو فرار میکنم
وجز تو جایی را

برای پناه بردن ندارم!تازه فهمیدم به اندازه تمام دلتنگی ها ونگرانی هایم تورا نشناخته ام..!!
حالا

فهمیده ام که وقتی که تمام فرمول ها
و معادلات هزار معلوم، هزار مجهول دنیا را تا آخر می روی و

به هیچ جوابی نمیرسی،
وقتی که هیچ کدام ازقوانین جامدات ومایعاتِ عالم به دادتو نمی رسند

وقتی که هزار بار درذهنت تاته قصه میروی
و باز هم میبینی که کلاغ قصه به خانه اش نمی رسد،

تنهایک راه باقی میماند
همان راهی که ازاول قصه گفته اند..اول قصه که یادت هست؟!همان وقتی
 
که
"یکی بود، یکی نبود،غیر از خدا هیچ کس نبود."حالا هم یکی هست، یکی نیست غیر از خدا

هیــــــــچ کس نیست....



+
فرشته از سنگ پرسید : چرا از خدا نمیخوای تو را انسان کند؟؟!! گفت : هنوز آنقدر سخت
 
نشده ام که انسان شوم!!.......





:: مرتبط با: خدا , دردودل ,
:: برچسب‌ها: دلتنگی , تو , خدا , عشق , دلم , قلب , یکی بود یکی نبود , انسان , فرسته , نفس , قوانین , معلوم , مجهول ,
ن : ★✿ نفس ✿★
ت : سه شنبه 5 شهریور 1392
نمایش نظرات 1 تا 30